نوشته های کوچولو
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386

 You, do you remember me
Like I remember you
Do you spend your life
Going back in your mind to that time
Because I, I walk the streets alone
I hate being on my own
And everyone can see that I refell
And I'm going through hell
...Thinking about you were somebody else

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see

How, How could we go wrong
It was so good and now it's gone
And I pray at night taht our paths will soon cross
And what we had isn't lost
Cause you're always right here in my thoughts

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see

You'll always be in my life
Even if I'm not in your life
Because you're in my memory
You, will you remember me
And before you set me free

Oh listen please

Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes someday you will see

That Somebody's Me
That Somebody's Me
That Somebody's Me
..That Somebody's Me


شنبه 24 شهریور ماه سال 1386

خیلی حرف داشتم باهات صدفم

نشد که حتی یه بار دیگه ببینمت

 

تولدت مبارک خانومی گُلم. تولدت مبارک فرشته ی من. تولدت مبارک عروسکم.

همچنین پیوندت با زندگی زناشویی.

و تنهایی دل من و گریه هام و  هیچ کسی رو نداشتن که بهش بگم چی کشیدم و  می کشم و  مراسم حرف زدن با تویی که نیستی ولی من مثه دیوونه ها باهات درد دل می کنم و ..  اینام همه مبارک.

خاطره هامون. هر روز شدن مثه یه نوار که رفته عقب با دور کند و ذهن وا مونده ی من شده دستگاه پخش.

اون روزی که تو اتوبان رسالت من راننده بودم و تو کنار دستم، با همون پژوی قهوه ای بابام که دم به ساعت خراب بود، یادته چی گوش میدادیم..؟  

اون روز تو دلم می خندیدم که من خوشبخت ترینم و این شعر مال بقیست

امروز اما دلم هلاک هر لحظه ی این شعر...

 

هر چی آرزوی خوبه، مال تو

                                    هر چی که خاطره داریم، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو

                                    این شبای بی قراری، مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

                                    تویی و بدون من رها شدن..

 

                                                                                                           تمام.

 


جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم ..

از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم.  و این پیش از قصه لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی: هستم. نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: نیستی. باز گفتی: هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم: هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.گفتی: غلطی.  واین هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند  و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود، تو ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیز شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: حال چگونه است؟ گفتم: تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی. گفتی: تو هم چنان غلطی.    و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: برخیز! گفتم: نتوانم. بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم: این چیست؟ گفتی: اندوه! اندوه! بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:  حال چگونه است؟

دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هر چه بود تو بودی.

 بعد تو لبخند زدی و گفتی: چنین کنند با عاشقان.


چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386

 قبول شدم..! باورت می شه

 ۲ هفته خوندم

 خیلی هم خوب نشدم

 ولی نتونستم بهت نگم

 

 کاش بودی می پریدم تو بغلت..


یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386

منو ببخش..

که ندیده می گرفتم  التماس اون نگاه نگرون رو

منو ببخش..

که گرفتم جای دست عاشق تو  دست عشق دیگرون رو

 

لایق عشق بزرگ تو نبودم

                                    خورشید بانو

غافل از معجزه ی تو شد وجودم

                                    اسیر جادو

 

منو ببخش..

که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش .. منو ببخش

 

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش..

                منو ببخش..

                                منو ببخش...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 50628


Powered by BlogSky.com